پیچک
یادگار روزهای دیروز

 

                                                                                                                                                                            میلاد رضایی خلیق


مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

پیر ما گفت: 

ابریق می مرا شکستی ربی 

بر من ره خرمی ببستی ربی 

من می خورم و تو می‌کنی بد مستی 

خاکم به دهان! مگر تو مستی ربی؟

نوشته شده در سه شنبه 21 آبان ماه سال 1387 ساعت 00:46 توسط میلاد رضایی خلیق | 0 نظر

حقیقت

عموما راست میگوید
زبان کوچه و بازار

نوشته شده در سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386 ساعت 17:17 توسط میلاد رضایی خلیق | 3 نظر

نیستی مگر؟

وقتی تو نیستی هیچ پنجره ای به خوشی های روزگار من باز نمیشود
نه صدایی آسوده میخواندم از عشق
نه تصویری بی دغدغه در چشم هایم نقش می بندد.
وقتی تو نیستی همه چیز رنگ دیگری ست
و من آه، آه، آه چه بی تابِ حضورت، دوستت دارم
قدوم ات چون آب مقدسی ست بر پیکر ارواح شیطانی ام
و جهان و جان من با قدوم نفس های تو چه پاک میشود.

نوشته شده در جمعه 15 تیر ماه سال 1386 ساعت 12:37 توسط میلاد رضایی خلیق | 0 نظر

شبی خواهیم ساخت ما
با تلاقی تن هایمان
زیر تابش بی امان دلهره ها

براستی چیست این شب
که گاهی چونان شاعرانه و شیرین رو می نمایاند؟

لحظه ای این شب چنان بغض آلودست از تو
و لحظه ای از هر چه تو نیست
که با من می مانَد
و من بی امان در من میشکنم.
براستی چیست این شب
که گاهی چنین تلخ و منحوس رو می نمایاند؟

گاهی چونان شیرین
گاهی چنین بغض آلود
گاهی لبریز از حضور تو
گاهی دل گیر از وجود تو...

گاهی دل گیر از هجوم توست این شب
نفرت انگیز و مغموم
که نبودم را آرزوی همیشه‌ی بودنم میکند

گاهی تنهاست این تن
بی نیاز از تن تو
منفور تر از حضور تو
که جدا از تو تنی طلب میکند

گاهی چونان رمزآلود
گاهی چنین رمز آلود
چیست این شب؟
براستی بگو
چیست این شب بگو؟

نوشته شده در شنبه 2 تیر ماه سال 1386 ساعت 19:20 توسط میلاد رضایی خلیق | 1 نظر

 از حوصله عادت چیز دیگری باقی نمانده است

 تو ای والاترین احساس شیرین
توای پیغمبر این شام ننگین
منو آسوده کن از بی پناهی
کنار دردهای من تو بنشین

تو تنها آسمون این زمینی
نباید ماهو از من پس بگیری
من اینجا منتظر هر روز و هرشب
که تا تو دستهایم را بگیری

دل از دلواپسی هایم گرفته
بیا تو آخرین دلواپسی باش
بیا با آن نگاه گرم و معصوم
تو تنها تکیه گاه خستگی باش

من اینجا با کسی حرفی ندارم
همه مردم برای من غریبه ان
نمی تونم بمونم پیش اونها
که احساس منو از من میگیرین

تو باور میکنی یا نه، نگو نه
تو میفهمی منو یا نه، نگو نه
تو تنها مرهم این زخم و دردی
نگو باور نداری، نه نگو نه

تن من گیج و خسته، گنگ و تنها
توی پس کوچه های بی کسی موند
توی دست هام نه دستی از رفیقی
نه با من یاری از این بی کسی موند

بذار امشب بشینم توی چشمات
بذار گم شم توی آغوش تو من
بذار شاید که باور کردی اینجا
بدون تو نمی مونه تن من

واسه من رفتن تو یعنی حسرت
نه اینجا حرفی از رفتن نگو تو
بیا باور کن اینجا من غریبه ام
منو تنها نذار می میرم از تو

نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386 ساعت 09:00 توسط میلاد رضایی خلیق | 0 نظر

به معشوقی می‌مانست، چرا که
با احساسی از شرم در او خیره مانده بودم.

از روشنائی گریزان بود.
گفتم که سحرگاهان در برابر ِ آفتاب‌اش بخواهم دید
و چراغ را کُشتم.


چندان که آفتاب برآمد
چنان چون شب‌نمی
پریده بود.

شاملو

نوشته شده در شنبه 12 اسفند ماه سال 1385 ساعت 10:35 توسط میلاد رضایی خلیق | 0 نظر

...
سرخی خون رو می بینم
تو همین شب تلافی
میچکه قطره به قطره
روی خاک بی گناهی

حالا من مردم و بازم
اینو چشمای تو میگه
«که چرا نمردی از من
اینو چشمای تو میگه»
                                   ...

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385 ساعت 13:21 توسط میلاد رضایی خلیق | 1 نظر

یک دست جام باده و یک دست زلف یار...

 

پشت پنجره کلبه من اژدهای آبی ماه را آرام آرام می بلعد
و سوسوی نگاه تو
-مثل پرده‌ی پنجره ای
آویزان از دلواپسی دیوار
تاب میخورد-

دیگر اتفاقی نمی افتد.
تنها این فضا ماندنی ست...

نوشته شده در شنبه 7 بهمن ماه سال 1385 ساعت 12:45 توسط میلاد رضایی خلیق | 1 نظر

ایستاده در خاک می گذارمت
مدفون در لایه های گل و سنگ
بدان گونه که ایستاده بودی و مردی
بدان گون که استوارتر از تو یادگارت بر خاک می ایستد !

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر ماه سال 1385 ساعت 16:21 توسط میلاد رضایی خلیق | 1 نظر

آن

هنر یعنی من اولین‌ام
و غرور از آن من است.

هنر یعنی من آخرین ستاره را کشتم
و اینک ماه از آن من است.

هنر یعنی چشمهای شما
و همه میدانند که چشمهای شما از آن من است.

با آن کلاه پوزخند که بر سر داری
به تمام اشتیاق من لبخند میزنی
و اینبار هم همه میدانند که لبخندهای شما از آن من است.

نوشته شده در یکشنبه 12 آذر ماه سال 1385 ساعت 23:23 توسط میلاد رضایی خلیق | 0 نظر

راه پرواز

این باد سرد وحشی با من سخن نگفته است
این خانه های خالی، این کوچه های خسته، با من غریبه هستند...
در کوره راه شیری من تک ستاره بودم!

من تک ستاره ام را از کشف این دوراهی، با بوسه ای که از درد خون را به گریه انداخت آغاز کرده بودم.
آه ای شبان خسته، از تو رمیده ام من، رو سوی گله ات تا، شاید که باز گردم
در دام این دوراهی، من تن شکسته ام باز، دام است راه دیروز، امروزه راه پرواز...
در کوره راه شیری، پرواز راه فرداست !

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان ماه سال 1385 ساعت 12:33 توسط میلاد رضایی خلیق | 1 نظر

سکه من

  • نه خانم ! به شما اطمینان میدهم سکه ام در زیر قدمهایتان گم نشده است. کمی اگر منرا ببینید من سکه‌ی گم شده ام را در چشمهای شما خواهم یافت.
  • یک دست بر سر
    دستی دیگر بر انحنای کمر
    گرداگرد خود می رقصم،
    انگار از درد !
  • کرمی شبتاب یا گرگی، میان نگاه شما ایستاده بود. من در نگاه شما بودم یا آینه تنها شما را میدید؟

پ ن : از پراکنده‌گی یادداشتهای خودم...

نوشته شده در سه شنبه 2 آبان ماه سال 1385 ساعت 21:42 توسط میلاد رضایی خلیق | 2 نظر

از نگاه پنجره

تیرها به سمتم نشانه میرود
و تیرهایی ها گاه
و تیرهایی ها اغلب

همانان که در هیمه های اولین روزهای تابستانی خورشید زائیدندشان
همانان که قصیده‌ی جنسیتشان به غزل وجودم نمی مانست !!!

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385 ساعت 14:13 توسط میلاد رضایی خلیق | 1 نظر
    1         2         3         4     >>
درباره وبلاگ

امکانات
تعداد بازدیدکنندگان : 113384

  Free counter and web stats


http://www.peechak.blogsky.com

http://www.peechak.blogsky.com

http://www.peechak.blogsky.com

پیچک

پیچک - موضوع گزینه‌ی هفتم

پیچک

هنوز ::: نفس ::: می‌کشم

پیچک

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com