گفت : این سیب را که بچینم می آیم.
گفتم : سیب بهانه است، حرف دلت را بگو، حرف دل ات را بچین.
گفت : حرف دل ام چیدنیِ دستهای توست. از درختِ خود که نباید چیزی چیده باشم.
چیزی نگفتم. تنها نگاهش میکردم. نمیخواستم سیب را چیده باشد. می دانستم همه چیز از همان سیب شروع میشود. می دانستم سیب میشود بهانه تمامِ چیزها. تمام زندگی ها یا بهتر بگویم تمام پلشتی های روزگار. دستهای من با چیدنِ هر سیبی غریبه بود. از شروع میلادم عادت کرده بودم که سیب را حاضر و آماده، هر وقت که اراده کرده باشم در دستهای خود ببینم.
گفت : هنوز مردّدی؟ میانِ چیدنِ سیبِ من جادویی سرمه ای می بینی؟
گفتم : سُرمِه ! گاهی بعضی از چیزها به لطافت آن سرمه ای نیست که می بینیم. پشت هر لطافتی چیزی زبر به انتظارِ تماشای ما ایستاده است.
گفت : حرف ات را باور ندارم. لطافت با هر زبری ای در تضاد است. رو در رو، پشت به پشت، یا رو به پشت به هم بند نمیشوند.
بغض ام به عطسه ای تبدیل شد. میخواستم هق هق بزنم، اما نمی دانم چرا احساسم راه خودش را اشتباه پیدا کرده بود. افسوس خوردم که من آدم شده بودم و او هنوز حوّا بود.