نیستی مگر؟
وقتی تو نیستی هیچ پنجره ای به خوشی های روزگار من باز نمیشود نه صدایی آسوده میخواندم از عشق نه تصویری بی دغدغه در چشم هایم نقش می بندد. وقتی تو نیستی همه چیز رنگ دیگری ست و من آه، آه، آه چه بی تابِ حضورت، دوستت دارم قدوم ات چون آب مقدسی ست بر پیکر ارواح شیطانی ام و جهان و جان من با قدوم نفس های تو چه پاک میشود.
|