کسی با من نمی گوید
که باید از کدامین حربه ی مستعمل تاریخ
بساطِ کهنهِ عشقِ این تنم را
من بویرانم
کسی با من نمی گوید
که تصویر ترک آلود ذهنم را
به روی التماس هر شب و هر روز تنهایی
چگونه من بخشکانم
کسی با من نمی گوید.
کسی با من ندارد حرفی و
با من سخن از عشق انسانی نمی گوید
نمیدانم !
چرا راه رهایی را کنار این دوراهی های این معبر
چرا آسان نمی یابم؟
نمی دانم ! کسی با نمی گوید. نمی دانم !