نمیتوانم زیبا نباشم!
(چنین گفت به من)
اما تو را چشم فرو خواهم بست
تا در بیبکارتیی زمان
از اعجاز حقیقت
تهیشدهی قالبات
را بر جای
نبینم!
نه! نمیتوانم نباشم!
من عطوفتِ بیانتهای یک غریزهام
- چهسانِ مادری و فرزندی
- و چهسانِ لبّْبازیِ زن و مردی... -
من تورا در آغوش خواهم گرفت روزی
-(ایکاش گفته بودم «من»)
و انعکاس غریزه و احساس را
در نینیی چشمهای تو
به نظاره خواهم نشست...
اما
حتا
در نهایت یک اعجاز
لاطف بیاندازهگی را
بر جای
در حضور دیگری
-ای کاش-
نبینم!
نه نمیتوانم!
من اگرچه بیرحم !
در خیالات نقش بستهام
اما لبریز عشق
لبسوز شرم
و لبپوش درد
جامهی غریزهام را
در صندوق میگذارم
اگرچه
سرْریزِ غریزهی زنبازیام
چشمهایات را ببند!
چشمهایام را بپوش!
تورا توانِ دیدنِ من نیست
دستهایات را ببخش!
گوشهایام را بگیر!
سکوتام من!
هرچه بیشتر فریادم کنی...
دستهایات را ببخش!
دستهایام را بگیر
مِهْرَم من!
اما تو مرا بیمار میکنی؟
چشمهایات را ببند!
این
انتهای دلواپسی
این
انتهای
دوست داشتن است ... !
چشمهایات را ببند!
ببند!
چشمهایات را ببند!
انتهایِ عطوفتِ من
دیدنی
نیست.
هرگونه کپی برداری ممنوع است!
شعر، واژه چینی و واژه آرایی نشده است!








